...تو دنیا همه چی به سرعت میگذره،فقط مائیم که به عشقی دل خوش میکنیم و ....
 

 

ما نداریم توان کِشمَکِش


عشق والا غیرتاً از ما بِکِش

 

آن زمان که جوان بودیم را وِلَش

حال دوُرِ ما رو خَط بِکِش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 9:34  توسط عشقی | 
 

در جوانی ناله ها کردم کسی یادم نکرد

یاد از مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

 

                                بغض اندر نای من در احتراق

                      ناله هایم هست از ترس فراق

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:5  توسط عشقی | 

خدایا !

 

تو آنی ؛ که آنی ، توانی

 

جهانی چپانی ته استکانی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 10:10  توسط عشقی | 
دکتـر نیستم ,

امّا برایتان " دَهــ دقیقـ ه " راه رفتـَن روے جدول هاے کنار ِ


خیـابـان را تجویـز مے کنم !

تا بدانید :

تعــادل چیز ِ مهمے ست امـّا

دیوانـ ه بودن , قشنـگ تر است ... /


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 11:0  توسط عشقی | 
به یادت هستم


چه به یادم باشی و چه نباشی


چه ازم خوشت بیاد و چه نیاد


چه بخواهی و چه نخواهی


چه بهم اعتماد داشته باشی و چه نه


ولی دوستت دارم  و بی قرارت هستم


به قدری که تحمل دوریت را حتی به اندازه یک روزه کاری هم ندارم.



چه برسه به بیشتر از اون.


میپرستمت و برایت آرزوی شادی و سلامتی میکنم.


مهربانه من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 15:55  توسط عشقی | 
تنفگ نقره کوبم را فروختم


                                    برای یار قبای تازه دوختم


قبای تازه ام را پس فرستاد


                                   تنفگ نقره کوبم،دادِ بی داد %

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 9:19  توسط عشقی | 
یادمان باشد...

شبی انچنان ارام میگیریم که دیدار فردا صبح ممکن نخواهد شد


پس به امید فرداها محبت هایمان را ذخیره نکینم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 9:6  توسط عشقی | 

یه روز یه نفر تو یه ورق سفید با قلم قرمز برام نوشت:

 

زیباترین دیالوگ جهان آنجا بود که.....

 

پدر ژپتو به پینوکیو گفت:

 

پینوکیو! چوبی بمان!

 

          آدمها سنگی اند!!!

 

                           دنیایشان زیبا نیست...

 

یادمون باشه......

 

ما آدم ها خاکی تر از پینوکیوی چوبی بودیم///

 

ما آدم ها دنیایی پاک تر از صداقت پینوکیو داشتیم....

 

اما ما آدمها،،،، هیچ وقت ندانستیم آدمیم!!!

 

و روزگار، شیطان را به قله ای رسانده که فریاد میزند:

 

آدم پیدا کنید!!!

 

سجده خواهم کرد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 12:18  توسط عشقی | 

رسیده ام به حس برگی که میداند


باد از هر طرف بیاید سرانجامش افتادن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 10:5  توسط عشقی | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 10:1  توسط عشقی | 

مهربانيت را به دستي ببخش ؛ که مي داني با او خواهي ماند ....


وگرنه حسرتي مي گذاري بر دلي که دوستت دارد ... !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 9:47  توسط عشقی | 

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را

دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم

داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر”

زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا

برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”


روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه

که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.


مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه

کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 16:55  توسط عشقی | 


در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند :

" بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم "

و امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنن !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 16:40  توسط عشقی | 
 کوله بارم بردوش

سفری می پاید

سفری تا ته تنها یی محض

هرکجا لرزیدی

ازسفرترسیدی

فقط آهسته بگو

من خدایی دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 10:2  توسط عشقی | 

دل نوشته

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند.

 عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند.

دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند

و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست..
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 9:58  توسط عشقی | 

مرد نجوا کرد:

خدایا با من صحبت کن

یک چکاوک اواز خواند

ولی مرد نشنید

سپس دوباره مرد با صدای بلند گفت

خدایا با من صحبت کن

آذرخش در آسمان غرید

ولی مرد متوجه نشد

مرد فریاد زد

خدایا یک معجزه به من نشان بده

یک زندگی متولد شد

ولی مرد نفهمید

مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت

خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم

پس خدا نزد او آمد و او را لمس کرد

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و

در حالیکه خدا را درک نکرده بود از انجا دور شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 9:54  توسط عشقی | 

کاش به جای حجاب
 
حیا اجباری بود، شرف اجباری بود
 
راستی و درستی اجباری بود
 
کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 9:45  توسط عشقی | 



غــَــم بـَـرای ِ خـوردَﻥ بـسیــــآر دارَم

 

تـــُو دیگـَـــر بـَرایـَــم لـُـــقـمـــه نـَــگیـــــر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 14:4  توسط عشقی | 

آهنگ زنگ من روی موبایلت با بقیه فرق داشت ،

ولی آهنگ زنگت رو موبایلم مثل بقیه بود !!
تو به خاطر اینکه بفهمی منم

 و من به خاطر اینکه فکر کنم تویی …

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 13:44  توسط عشقی | 

دلم گرفته،



هیشکی نیست؟؟؟!!!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 13:12  توسط عشقی | 

خدایــــا ...........!

خورشیدت را به من قرض میدهــﮯ؟

از تو که پنهان نیست ...

سرزمین خیالم ، سالهاست یخ بسته است ...!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 10:4  توسط عشقی | 


چه فرقی میکند


عاشق توباشم یارنگین کمان


وقتی هردوهفت خطید!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 14:15  توسط عشقی | 


افسانه ها را رها کن ... دوری و دوستی؟؟؟؟


فاصله هستند که عشق را میبلعند... تو اگر نباشی..


دیگری جایت را پر میکند به همین سادگی!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 12:34  توسط عشقی | 
مان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”


امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 10:52  توسط عشقی | 
مهم نیستــــ اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد

غـرورش را از دستـــــ بـدهـد ؛


امـا فـاجـعـه اسـتــــــ اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ،

کـسی را که دوسـتـــــ دارد از دستـــــ بـدهـد .



+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 15:35  توسط عشقی | 

 کلاغ

زمستان سردی بود‌‌٬برف وباران.

کلاغ بیچاره نگران گرسنگی جوجه هایش.

هر جا رفت غذایی نیافت.از گوشت تن خود می کند وبه جوجه هایش می

داد تا اینکه زمستان گذشت.دیگر چیزی از کلاغ باقی نمانده بود.جوجه ها

زنده ماندند وبزرگ شدند.اما گفتند خوب شد بهار آمد.خسته شده بودیم

ازآن  غذای تکراری.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 13:26  توسط عشقی | 
*این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا*

*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *

*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......*


یار مهربانم بی تو ویرانم

ویرانیم را میبینی

عالم را فرا گرفته

داغونم

داغون



ولی تو شاد باش که شاد بودنت از نابود شدنم جلوگیری میکند

شاد باش عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 12:28  توسط عشقی | 
نمیدانم چه بنویسم....

یا اسمش را چه بگذارم؟!!!


نه میشود بگوییم عشق است......


نه دوست داشتن...و نه عادت!!!


حماقت محض است دلتنگ کسی شدن که دلش با تو نیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 14:25  توسط عشقی | 

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها ازهمه دلگیرم

کوله ام غرق غم است

آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند

عده ای کور و کرند

و گروهی پکرند

دلم از این همه بد میگیرد

و چه خوب است که آدمی میمیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 13:43  توسط عشقی | 

اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه ي مروي تهران بود و بسيار بسيار آدم فقيري بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دوروبر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي آشغال هاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد.
يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد.نامه ي او در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان "نامه اي به خدا" نگهداري مي شود.

مضمون اين نامه :

بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت جناب خدا!
سلام عليکم
اينجانب بنده ي شما هستم.
از آن جا که شما در قران فرموده ايد:
"ومامن دابه في الارض الا علي الله رزقها"
«هيچ موجودزنده اي نيست الا اينکه روزي او بر عهده ي من است.»

من هم جنبنده اي هستم از جنبندگان شما روي زمين.
در جاي ديگر از قران فرموده ايد:
"ان الله لا يخلف الميعاد"
«مسلما خدا خلف وعده نميکند.»

بنابراين اينجانب به جيزهاي زير نياز دارم:
1- همسري زيبا ومتدين
2- خانه اي وسيع و پادشاهانه
3- يک خادم وفادار
4- يک کالسکه و سورچي زرنگ
5- يک باغ بزرگ همچون گلستان
6- مقداري پول براي تجارت
لطفا بعد از هماهنگي به من اطلاع دهيد.
آدرس :مدرسه مروي- حجره ي شماره ي 16- نظرعلي طالقاني

نظرعلي بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ مي گويد،مسجد خانه ي خداست.پس بهتره بگذارمش توي مسجد. مي رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در يک سوراخ قايم ميکنه و با خودش ميگه: حتما خدا پيداش ميکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد مي گذاره. صبح جمعه ناصرالدين شاه با درباري ها مي خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوي مسجد مي گذشته، از آن جا که به قول پروين اعتصامي :
"نقش هستي نقشي از ايوان ماست

آب و باد وخاک سرگردان ماست"

ناگهان به اذن خدا يک بادتندي شروع به وزيدن مي کنه نامه ي نظرعلي را روي پاي ناصرالدين شاه مي اندازه. ناصرالدين شاه نامه را مي خواند و دستور مي دهد که کاروان به کاخ برگردد. او يک پيک به مدرسه ي مروي مي فرستد، و نظرعلي را به کاخ فرا مي خواند. وقتي نظرعلي را به کاخ آوردند ،دستور مي دهد همه وزايش جمع شوند و مي گويد: نامه اي که براي خدا نوشته بودند،ايشان به ما حواله فرمودند .پس ما بايد انجامش دهيم. و دستور مي دهد همه ي خواسته هاي نظرعلي يک به يک اجراء شود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 13:40  توسط عشقی |